نمیشه...دیگه فکر کنم چاره ای جز حذفش ندارم اگه درست نشه...
سلااااااااام با توجه به نظرات دوستان راي اكثريت اين بود كه بمونم و حذفش نكنم...باشه...داشتم فكر ميكردم بعد يه مدت چي بزارم كه يهو... يه روز تو خونه بودم و مثل هميشه پاي كامپيوتر و پاي كال آف ديوتي و كانتر كه ديگه خسته شدم بلند شدم زنگ زدم به دوتا از دوستام كه دوستاي خوبي بودن...بهشون گفتم سوار موتورشون بشن تا بريم دم زاينده رود و سي و سه پل...رفتيم اول روي پل نشستيم دست زديم مثل ديوونه ها و بعدم رفتيم كه چايي بخوريم...بازم مثل هميشه مثل كركس افتادن رو پولاي منو مجبور شدم براشون چايي بخرم... بعد چايي كفشامونو در آورديم و رفتيم توي آب از اين ور پل تا اون ور پلو آرو راه رفتيم...خيلي خوش گذشت...جاتون خالي...يه عكس هم گرفتم كه بذارم...قربونتون...باي تا آپ بعدي...
زندگيم شده بود وبلاگم...اما حالا ديگه وقتشه...وقتشه كه حذفش كنم...ولي دوست دارم براي بهترين تصميم از شما هم اجازه بگيرم وااااااااقعا" ممنون ميشم نظرتون رو كاملا" جدي و بدون هيچ تعارفي بگيد... راستي آهنگ وبمو يه ياس جديد گذاشتم...عشقم ياسه...
برم پي كارم...ثابت كنم كه حق من اون معدل و اون نمره انضباط نبوده...(با توجه به آپ قبليم...)
قربون همتون...خييييييييييييييييييييييلي دلم براتون تنگيده بود...خوبيد...همتون از دمممممممم... ميدونيد چيه امتحانام دهنمو سرويس دستشويي كرد ولي چون تو سال مسخره بازي در آورديم و نخوانديم روي هم جمع شد يهو...
داشتند كارنامه ها رو ميدادند كه من رفتم از ناظممون بگيريم...يهو گفت ترابي تو بايد بابات بياد!!!گفتم چرا آخه؟!!گفت چون امسال هم درست عفت كرده و هم اذيتمون كردي...زنگ زدم به مامانم گفتم بياد... با هم رفتيم توي اتاق مدير...مدير گفت دانيال از چيت بگم...دير آمدگيات!!!لباس هاي ناجورت!!!موي كه ميذاري!!!منو بگو...كپ كردم!!!!!!!!!گفت انظباطتو با ارفاغ دادم ۱۸!!!!!منم كه عصبي شدم گفتم شما توي نيمه ي سال وقتي ديدي كه همه بچه ها نمره ي شيمي و رياضي و فيزيك و هندسرو كم شدن چرا يه فكري نكردي...عصباني شد گفت ترابي برو بيرون!!!!!!!!!(واقعا" كه...)فردا صبحش مامانم تنها اومد مدرسه كه من با مدير حرفم نشه...مدير هم بهش گفته براي سال ديگه بايد تعهد بده تا بنويسيمش چون امسال اذيتمون كرده... اينم از خاطره ي تلخ...دعا كنيد حداقل بتونم آبروي مادرمو تو ي اون مدرسه نگه دارم...آخه مامانم فرهنگيه...وگرنه برن به درك همشون از ناظم تا... قربانتان...باي.
بچه ها...اومدم یه چیزی بهتون بگم...من یک ماه دیگه امتحان های ترمم شروع میشه...به نظر من آدم قبل این که کاریو بخواد بکنه باید جنبیه استفاده از اونم یاد بگیره... ولی من اعتراف میکنم جنبه ی کار با کامپیوتر و وبو نداشتم...برای همین اول میخواستم وبو حذف کنم ولی الان میخوام تا بعد امتحانا کاری به وب نداشته باشم...اومدم بگم من اگه در این یک ماه نبودم عذر خواهی کنم...از مهسا سرخوش...آبجی پریای گل خودم...فاطی جونم...علیرضا جون رفیق گلم که اونو باز تو مدرسه میبینم...اجوج و مجوج دوستای گلم...زهرا و مارال...و خیلیا ی دیگه که تو ذهنم نیستن...دوستتون دارم اشالله تا بعد امتحانای ترمم...
دوم تا دهم...جمعی...الانم میخوام این خاطره رو برات بگم...
روز دوم عید ساعت ۳ ظهر تصمیم گرفتیم با سمند به سوووووووووی شمال رهسپار بشیم خالم تو کلاردشت قرار گذاشتیم...اونجا یک ویلا گرفتیم شبی ۸۰ تومن...ولی چون آشنا بود شبی ۶۰ تومن بهمون داد...خداییش هم خوب بهمون داد ۱۱ نفر بودیم...اونجا تو شومینش شبش جوجه آوردیم و کباب کردیم...تا ساعت ۲ نصفه شب...فرداش رفتیم یه کوه که روش برف بود...تصمیم گرفتیم که صعودش کنیم...یه سه ساعتی از کوه رفتیم بالا و برگشتیم...خلاصه گذشت تا عصر...که بعد همه اومددیم ویلا بریم حمام... فردای اون روز ما رفتیم دریاچه ی ولشت...خیلی قشنگ بود...اونجا هم یه نیمچه کوه بود با یه آبشار که ازش رفتیم بالا...ولی زود اومدیم...سوار قایق هم شدیم...فرداش رفتیم علم کوه...البته تا دم کوهش رفتیم...ولی نمیشد اونجا بری...چون ارتفاعش زیاد بود و خطر سقوط بهمن داشت...دیگه بقیشو تو پست بعد میگم بهتون...آخه طولانی میشه...به جاش چهارتا عکس دارم...۲تاش رو تو این پست میذارم و دوتای دیگش رو در پست بعدی... هر دوتا عکس ها از کوه دریاچه ی ولشته...بای تا پست بعدی...
عید نزدیکه ها...چیکار میکنین؟؟؟تکلیفتون چیه؟؟؟تکلیف من که روشنه عصر ۱ام میرم کلاردشت و ماسوله(شمال)...قالب وبمو عوضیدم و بهش بازی آنلاین و چت روم اضافه کردم نظرتون چیه؟؟؟خوووووووووووووب بریم سر اصل مطلب...
ما صبح رو پنجشنبه یعنی ۲۰ام رفتم برای بازدید از مناطق جنگی با چنتا رفیقام...البته از طرف راهیان نور...گرچه زیاد از بسیجیا خوشم نمیاد ولی...خلاصه صبح راه افتادیم و شب رسیدیم پادگان اهواز...تا شب ساعت ۲ دور هم همه بیدار بودیم که دیگه همه خوابشون گرفت...صبحش که نمازم قضا شده بود چون بیدار نشده بودم کارامونا کردیم و راه افتادیم از یک موزه جنگی دیدن کنیم...بعد راه افتادیم به طرف خوابگاه آبادان...ماشین ما خراب شده بود پس پخش شدیم تو اتوبوس ها...منم رفتم تو اتوبوس مدرسه ی دوسال قبلم...بعدم از خوابگاه رفتیم طرف شلمچه...شبم من تو اتاق خوابم نمیبرد پس رفتم تو نمازخانه خوابیدم...بدبخت این سربازا رو تا ساعت ۱ بیدار نگه داشتیم که بالاخره سربازه اومد گفت یا میخوابم یا گوشیما میگیره...منم گفتم خداییش خوابم میاد دیگه پس گرفتم خوابیدم... خوووووب حالا بریم سراغ عکس هام... پسری که سمت راسته سرگروه ما بود...برای تازه واردا...اونی که وسط دوتا پسر عینکی هستش منم... بچه ها چطور بود...نظربدینا...باااااااااااااااااااااااااااای...





معامه تو عكس دوم معلم ادبياتمونه معلم سخت گير وو نامرديه...
شب رسیدیم کرج...فرداش به طرف کلاردشت راه افتادیم...ما با خانواده ی 



![]()


