تبليغاتX
۩خاطرات من۩
بای برای همیشه...
نمیدونم ولی یه عقده ای وبمو هک کرده...نمیذاه نظرات من پخش بشه...در هر حال همه ی وب هایی که لازمشون داشتمو توی فیوریت هام گذاشتم...مطما" باشید به تک تکتون سر میزنم...بای برای همیشه...
|+| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 ساعت 22:39 توسط دانیال ترابی |

بیایید اون وبم...
بچه ها متاسفانه بخش نظرات وبلاگ من فیلتر شده...برای همین یک وبلاگ جدید درست کردم هر کسی با من کاری داشت میتونه بیاد اون وبلاگ...در ضمن من دارم هر کسی تووووووووووی این وبلاگ لینک کردم به اونجا منتقل میکنم و آدرسشو میارم اونجا...شما هم آدرس لینکتونو عوووووووووووووووووووووووض کنید... آدرس اون وبلاگم هم...بازم مییییگم من لینک هاتتتتتتتتتتتتتتتتونو پاک نکردم فقط جاشونو عوض کردم بردم این وبلاگم که تازه ساختم...

www.funkhatere2.blogfa.com

|+| نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389 ساعت 21:56 توسط دانیال ترابی |

بچه هااااااااااااااااااااا
بچه هااااااااااااااااااااا...فکر کنم آقای شیرازی رییس بلاگفا داره خودش بیرونم میکنه...هه هه...نظراتم باز

نمیشه...دیگه فکر کنم چاره ای جز حذفش ندارم اگه درست نشه...

|+| نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389 ساعت 23:42 توسط دانیال ترابی |

من برگشتم

سلااااااااام با توجه به نظرات دوستان راي اكثريت اين بود كه بمونم  و حذفش نكنم...باشه...داشتم

فكر ميكردم بعد يه مدت چي بزارم كه يهو...


يه  روز تو خونه بودم و مثل هميشه پاي كامپيوتر و پاي كال آف ديوتي و كانتر كه ديگه خسته شدم بلند

شدم زنگ زدم به دوتا از دوستام كه دوستاي خوبي بودن...بهشون گفتم سوار موتورشون بشن تا بريم

دم زاينده رود و سي و سه پل...رفتيم اول روي پل نشستيم دست زديم مثل ديوونه ها و بعدم رفتيم

كه چايي بخوريم...بازم مثل هميشه مثل كركس افتادن رو پولاي منو مجبور شدم براشون چايي بخرم...

بعد چايي كفشامونو در آورديم و رفتيم توي آب از اين ور پل تا اون ور پلو آرو راه رفتيم...خيلي

خوش گذشت...جاتون خالي...يه عكس هم گرفتم كه بذارم...قربونتون...باي تا آپ بعدي...




|+| نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389 ساعت 3:39 توسط دانیال ترابی |

نظر خواهي خيلييييي مهم
سلام بچه ها...اميدوارم خوب باشيد...انگار همين دو روز پيش بود وبلاگمو ساختم و همه ي

زندگيم شده بود وبلاگم...اما حالا ديگه وقتشه...وقتشه كه حذفش كنم...ولي دوست دارم

براي بهترين تصميم از شما هم اجازه بگيرم وااااااااقعا" ممنون ميشم نظرتون رو كاملا" جدي

و بدون هيچ تعارفي بگيد...

راستي آهنگ وبمو يه ياس جديد گذاشتم...عشقم ياسه...

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 ساعت 23:48 توسط دانیال ترابی |

عكس با توجه به آپ قبلي
سلااااااااااااااااااااااااام بر بچس با حال...حالتون چطوره...اومدم چنتا عكس از مدرسه بذارم و

برم پي كارم...ثابت كنم كه حق من اون معدل و اون نمره انضباط نبوده...(با توجه به آپ قبليم...)








معلمه كه توي عكس اوليه هست معلم زبان فارسيمونه...مثلا" تحصيل كرده فرانسه هست...معلم خوبيه ولي...
معامه تو عكس دوم معلم ادبياتمونه معلم سخت گير وو نامرديه...
|+| نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389 ساعت 22:59 توسط دانیال ترابی |

خاطره ی بدبختی
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همتون خوبيد؟؟؟

قربون همتون...خييييييييييييييييييييييلي دلم براتون تنگيده بود...خوبيد...همتون از دمممممممم...

ميدونيد چيه امتحانام دهنمو سرويس دستشويي كرد ولي چون تو سال مسخره بازي در آورديم و

 نخوانديم روي هم جمع شد يهو...


داشتند كارنامه ها رو ميدادند كه من رفتم از ناظممون بگيريم...يهو گفت ترابي تو بايد بابات بياد!!!گفتم

چرا آخه؟!!گفت چون امسال هم درست عفت كرده و هم اذيتمون كردي...زنگ زدم به مامانم گفتم بياد...

با هم رفتيم توي اتاق مدير...مدير گفت دانيال از چيت بگم...دير آمدگيات!!!لباس هاي ناجورت!!!موي كه

ميذاري!!!منو بگو...كپ كردم!!!!!!!!!گفت انظباطتو با ارفاغ دادم ۱۸!!!!!منم كه عصبي شدم گفتم شما

توي نيمه ي سال وقتي ديدي كه همه بچه ها نمره ي شيمي و رياضي و فيزيك و هندسرو كم شدن

چرا يه فكري نكردي...عصباني شد گفت ترابي برو بيرون!!!!!!!!!(واقعا" كه...)فردا صبحش مامانم

تنها اومد مدرسه كه من با مدير حرفم نشه...مدير هم بهش گفته براي سال ديگه بايد تعهد بده تا

بنويسيمش چون امسال اذيتمون كرده...

اينم از خاطره ي تلخ...دعا كنيد حداقل بتونم آبروي مادرمو تو ي اون مدرسه نگه دارم...آخه مامانم

فرهنگيه...وگرنه برن به درك همشون از ناظم تا...

قربانتان...باي.

|+| نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389 ساعت 4:50 توسط دانیال ترابی |

دوستتون دارم...
سلام...خوبید؟؟؟منم بد نیستم...

بچه ها...اومدم یه چیزی بهتون بگم...من یک ماه دیگه امتحان های ترمم شروع

میشه...به نظر من آدم قبل این که کاریو بخواد بکنه باید جنبیه استفاده از اونم یاد بگیره...

ولی من اعتراف میکنم جنبه ی کار با کامپیوتر و وبو نداشتم...برای همین اول

میخواستم وبو حذف کنم ولی الان میخوام تا بعد امتحانا کاری به وب نداشته باشم...اومدم

بگم من اگه در این یک ماه نبودم عذر خواهی کنم...از مهسا سرخوش...آبجی پریای گل

خودم...فاطی جونم...علیرضا جون رفیق گلم که اونو باز تو مدرسه میبینم...اجوج و

مجوج دوستای گلم...زهرا و مارال...و خیلیا ی دیگه که تو ذهنم نیستن...دوستتون

دارم اشالله تا بعد امتحانای ترمم...

|+| نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389 ساعت 13:58 توسط دانیال ترابی |

سفر به شمال در عید نوروز
سلام بر و بچس باحال...خوبین...حال احوال؟منم تازه ۱۰ از سفر آمدم...از

دوم تا دهم...جمعی...الانم میخوام این خاطره رو برات بگم...


روز دوم عید ساعت ۳ ظهر تصمیم گرفتیم با سمند به سوووووووووی شمال رهسپار

 بشیمشب رسیدیم کرج...فرداش به طرف کلاردشت راه افتادیم...ما با خانواده ی

خالم تو کلاردشت قرار گذاشتیم...اونجا یک ویلا گرفتیم شبی ۸۰ تومن...ولی چون

آشنا بود شبی ۶۰ تومن بهمون داد...خداییش هم خوب بهمون داد ۱۱ نفر بودیم...اونجا

تو شومینش شبش جوجه آوردیم و کباب کردیم...تا ساعت ۲ نصفه شب...فرداش رفتیم

یه کوه که روش برف بود...تصمیم گرفتیم که صعودش کنیم...یه سه ساعتی از کوه

رفتیم بالا و برگشتیم...خلاصه گذشت تا عصر...که بعد همه اومددیم ویلا بریم حمام...

فردای اون روز ما رفتیم دریاچه ی ولشت...خیلی قشنگ بود...اونجا هم یه نیمچه کوه

بود با یه آبشار که ازش رفتیم بالا...ولی زود اومدیم...سوار قایق هم شدیم...فرداش

رفتیم علم کوه...البته تا دم کوهش رفتیم...ولی نمیشد اونجا بری...چون ارتفاعش زیاد

بود و خطر سقوط بهمن داشت...دیگه بقیشو تو پست بعد میگم بهتون...آخه طولانی

میشه...به جاش چهارتا عکس دارم...۲تاش رو تو این پست میذارم و دوتای دیگش

رو در پست بعدی...

هر دوتا عکس ها از کوه دریاچه ی ولشته...بای تا پست بعدی...

|+| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 ساعت 12:58 توسط دانیال ترابی |

بازدید مناطق جنگی...
سلام به همه ی رفقای گل خودم...حال احوال که خوبه؟؟؟منم ایییییییی بدک نیستم...راستی

عید نزدیکه ها...چیکار میکنین؟؟؟تکلیفتون چیه؟؟؟تکلیف من که روشنه عصر ۱ام میرم

کلاردشت و ماسوله(شمال)...قالب وبمو عوضیدم و بهش بازی آنلاین و چت روم اضافه

کردم نظرتون چیه؟؟؟خوووووووووووووب بریم سر اصل مطلب...


ما صبح رو پنجشنبه یعنی ۲۰ام رفتم برای بازدید از مناطق جنگی با چنتا رفیقام...البته از

طرف راهیان نور...گرچه زیاد از بسیجیا خوشم نمیاد ولی...خلاصه صبح راه افتادیم و

شب رسیدیم پادگان اهواز...تا شب ساعت ۲ دور هم همه بیدار بودیم که دیگه همه خوابشون

گرفت...صبحش که نمازم قضا شده بود چون بیدار نشده بودم کارامونا کردیم و راه افتادیم 

از یک موزه جنگی دیدن کنیم...بعد راه افتادیم به طرف خوابگاه آبادان...ماشین ما خراب

شده بود پس پخش شدیم تو اتوبوس ها...منم رفتم تو اتوبوس مدرسه ی دوسال قبلم...بعدم

از خوابگاه رفتیم طرف شلمچه...شبم من تو اتاق خوابم نمیبرد پس رفتم تو نمازخانه

خوابیدم...بدبخت این سربازا رو تا ساعت ۱ بیدار نگه داشتیم که بالاخره سربازه اومد گفت

یا میخوابم یا گوشیما میگیره...منم گفتم خداییش خوابم میاد دیگه پس گرفتم خوابیدم...

خوووووب حالا بریم سراغ عکس هام...

پسری که سمت راسته سرگروه ما بود...برای تازه واردا...اونی که وسط دوتا پسر عینکی

هستش منم...

بچه ها چطور بود...نظربدینا...باااااااااااااااااااااااااااای...

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 8:2 توسط دانیال ترابی |